سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ازهردری سخنی
صفحه اصلی وبلاگ
پارسی بلاگ
شناسنامه من
ایمیل من
من در یاهو
 RSS 
اوقات شرعی
دوشنبه 87 تیر 31 ساعت 12:19 صبحکاش

چی بود...بود...و تونست بر من غلبه کنه و منو به طرفه خودش بکشونه...آره...درست همون چیزی بود که از دور به نظر میرسید...گذشت...یه هفته...دو هفته...بار اول که گفت دوستت دارم...منم گفتم دوستت دارم...بار دوم که گفت دوستت دارم منم گفتم دوستت دارم...بار سوم که گفت دوستت دارم.. منم گفتم دوستت دارم...من باورم شده بود...باورم شده بود...باورم شده بود...نمیدونم چرا...شاید به خاطر اون حس بود که هر بار که میدیدمش بیدار می شد

ای کاش...ای کاش...برای بار سوم که گفت عاشقتم باورم نمیشد...اون مقع دیگه اینطوری نبودم ...چشمم پره اشک و صدام پره بغض...براستی اگر عشق دروغ نبود ما چطوری میتونستیم به این راحتی اون رو به دروغ ببخشیم...بگذریم...من باورم شد که اون عاشقمه...نمیدونم چرا بهش گفتم عاشقتم...شاید به خاطر اون هوسی که در من بود...آن هوس شیطانی...که براستی چه میشد که همه چیز بود بجز هوس....دنیا خالی از گناه بود...و عشق هرگز مثل گناه بی ارزش نمیشد...آره من در اون لحظه گفتم

چون واقعا عاشقش شده بودم ، باورم شده بود که عاشقشم...چون اصلا فکر نمیکردم یه روز به من بگه برو دیگه نمیخوامت... من در اون لحظه گفتم عاشقتم چون فکر نمیکردم خیانت کنه...اما...اون خیانت کرد...اونجا بود که عشق چهره ی سوم خودشو نشون داد...خیانت...و اونجا بود که من فهمیدم عشق سه نصر بیشتر نیست...یا بهتر بگم...سه کناه بیشتر نیست...دروغ ، هوس ، خیانت


متن فوق توسط: haparooot نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)

درباره خودم
ازهردری سخنی
haparooot
لوگوی من
ازهردری سخنی
لوگوی دوستان من

اشتراک در خبرنامه